3

رادمانیوس ۳

قصه ها می گویند نادرشاه افشار از ترس و خشم چشم بچه های خودش را در آورد و زئوس خدای خدایان دخترخودش را بلعید و چه میدانم آغامحمدخان قاجار دستور به نابودی زندگی مردم کرمان داد و از کشته پشته ساخت.
قصه های زیاد دیگری هم هست البته از سادگی بزرگان ،از راه دادن دشمن به خانه ،از دلرحمی که به بی فکری منجر شد ،مثل همین داستان مردم تروا که اسب بزرگ چوبی را به شهر آوردند و در کنارش جشن گرفتند ،بی خبر از این که خنده دشمن بی طمع بی طمع هم نبوده است و سربازها نصفه شب از دل اسب بیرون خواهند پرید.
آدمیزاد البته اشتباه می کند ،حتی اگر مثل من هزاران سال از عمرش بگذرد ،حتما شنیده اید که حافظ شیرازی هم در شعری گفته که شیوه چشمت فریب جنگ داشت ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم .
حالا شاید مدیران خلاق رادمان یقه پیرهن یونانی من را بگیرند که مثبت نگری هم یکی از مهارت هایی است که یک مدیر خوب باید درخودش پرورش بدهد ،من هم حرفی ندارم آقا جان ،اما می خواهم بگویم هرچقدر هم شما باهوش باشید و هوش هیجانی تان را پرورش داده باشید ،یعنی توانایی درک احساسات دیگران را داشته باشید و خیال کنید که روی حال و هوای روح خودتان کنترل دارید،بازهم جایی ممکن است خطا کنید .
برای همین هم هست که رادمانیوس به شما توصیه می کند بیشتر بخوانید ،بیشتر بدانید ،این قدر روی همان دو تا مقاله ای که ورق زده اید تکیه نکنید ،هر رهبر خلاقی نیاز دارد که اول احساسات خودش را بشناسد ، درست فکر کند و منطقی با استرس های روزمره و ترس ها و حتی دلرحمی های بی وقتش کنار بیاید ،بعد فرماندهی ناوگان پر از آدمیزادی را به عهده بگیرد که پر است از انواع و اقسام احساسات ،قضاوت ها ،خواست ها و تفکرات انسانی متغیر،می دانید که چه می گویم ؟